داستان نیمه تمام ...
کامل کنید ، جایزه بگیرید .

امید جوانی است که دیپلم گرفته است ، چندین ماه است که در جستجوی کار است و تا کنون موفق به یافتن شغلی برای خود نشده است . او اکنون احساس نا امیدی می کند ، اعتقاد دارد این مدرک که او دارد ارزشی ندارد و یافتن کار با آن امکان پذیر نیست و به همین خاطر هر روز که می گذرد احساس نا امیدی در او بیشتر می شود یک روز در حالی که با ناراحتی در یک پارک قدم می زد بر روی یک نیمکت نشست و خیره به جایی نا معلوم چشم دوخت .در این هنگام اتفاق عجیبی رخ داد . آقای مفیدی دبیر فیزیک کلاس سوم از مقابل او گذشت . پس از لحظه ای برگشت و کنار امید نشست و گفت : پسرم به نظر می رسد که ناراحتی ؟ امیر با تعجب به او نگاه کرد . به احترام او برخاست و جواب داد : چیز مهمی نیست . اما بار دیگر آقای مفیدی از او درخواست کرد دلیل ناراحتی خود را بگوید . سرانجام امید علت ناراحتی خود را برای او بیان کرد . آقای امیدی با لبخند شروع به صحبت با امید کرد و این گفت و گو حدود یک ساعت به طول انجامید . پس از این ملاقات امید بسیار تحت تاثیر گفته های معلم سابق خود قرار گرفت و احساس کرد افکار او دچار یک تحول بزرگ شده است . از آن زمان به بعد او با نگاهی متفاوت به زندگی خود نظر انداخت ، به گونه ای که با گذر زمان به موفقیت های بسیار مهم دست یافت ... او روزی در اوج موفقیت و در گفتگو با یک روزنامه ، جریان آن ملاقات سرنوشت ساز را به شرح زیر بیان کرد :... به نظر شما آقای مفیدی به امید چه گفت و چگونه دروازه های امید را به روی او گشود ؟ شما بر اساس ذوق و دانش خود دنباله این داستان را بنویسید . به سه نفر از کسانی که بهترین پاسخ ها را بنویسند جایزه می دهیم . نوشته خود را به آدرس تهران میدان رسالت خیابان هنگام پلاک 14 مجتمع فنی ایرانیان یا به آدرس پست الکترونیک iranianedu1387@gmail.com ارسال فرمایید .


ادامه داستان از مجتبی حسین آبادی دانش آموز هنرستان شهید مطهری منطقه 4

آقای مفیدی دبیر فیزیک با دانش آموز سال سوم خود یعنی امید صحبت هایی را درباره آینده او کرد و گفت : تنها مدرک تو یعنی دیپلم نیست که ارزشی ندارد ، اگر کسی از فکر خود استفاده نکند اگر فوق لیسانس هم باشد باز هم کاری برای او پیدا نخواهد شد . انسان ها اگر از فکر خود بهترین استفاده ها را بکنند حتی اگر سواد هم نداشته باشند می توانند به جاهای بسیار خوبی برسند . که آن آدمی هم که لیسانس دارد فکر آنجا را بکند. و اگر تو امید جان بتوانی از فکر خود به خوبی در جاهای مختلف استفاده کنی تو در آینده موفق خواهی شد . پس فقط به مدرک خود اکتفا نکن . ببین چقدر می توانی فکر کنی و آن فکرت را عملی کنی .



ادامه داستان از میلا د عظیم زاده دانش آموز هنرستان شهید مطهری منطقه 4

بیان کرد روزی که من دراوج  نا امیدی در پارک نشسته بودم یک دفعه  دبیر فیزیکم آقای مفیدی از مقابل من رد شد و بعد از چند  لحظه  برگشت ودر کنار من نشست و از من  من خواست علت  نارا حتیم را به او بگویم اول نگفتم و دلیل نارا حتی خود را پنهان کردم ولی وقتی برای بار دوم پرسید به او علت  ناراحتی خود را گفتم .
آ قای مفیدی پس از چند لحظه سکوت به من گفت ؟ امید تو نباید نا امید با شی باید به دنبال هدفی در زندگیت باشی وبه آ رزو هایت فکر کنی انسان با آ رزو هایش زنده است پس به آ نها فکر کن ، باید استعداد های درون خود را کشف کنی واز فرصت هایی که برایت ایجاد می شود یا خودت ایجاد شان می کنی باید از آ ن ها بهتر ین استفاده را بکنی نگذار فرصت ها ان دستت برود . به هدنی که داری فکر کن آ ن وقت نا امیدنمی شوی ودر برابر سختی ها ایستا دگی می کنی ومانع های سر راهت را از سر راه بر می داری پس به هدفی که داری فکر کن وبه خدا توکل کن ا نشا اله ........  در کارت موفق می شویی .



ادامه داستان از رضوانه سازور دانش آموز دبیرستان راه فاطمه منطقه 4

امید رادمنش در اوج موفقیت و در گفت و گو با یک روزنامه جریان یک ملاقات سرنوشت ساز را به شرح زیر بیان کرد:
من امید رادمنش جوانی بودم که دیپلم خود را گرفته بودم چندین ماه بود که در جست و جوی کار بودم و تا آن روز موفق به یافتن شغلی برای خود نشده بودم در آن هنگام احساس نا امیدی میکردم اعتقاد داشتم این مدرک که من دارم ارزشی ندارد و یافتن کار با آن امکان پذیر نیست و به همین خاطر هر روز که میگذشت احساس نا امیدی در من بیشتر میشد یک روز در حالی که با ناراحتی در یک پارک قدم میزدم بر روی یک نیمکت نشستم و خیره به جایی نامعلوم چشم دوختم در آن هنگام اتفاق عجیبی رخ داد آقای مفیدی دبیر فیزیک سال سوم از مقابل من گذشت پس از لحظه ای برگشت و کنار من نشست و گفت:( پسرم به نظر میرسد که ناراحتی ؟)
من باتعجب به او نگاه کردم به احترام او برخاستم و جواب دادم )چیز مهمی نیست اما بار دیگر آقای مفیدی از من در خواست کرد دلیل ناراحتی خود را بگویم سر انجام علت ناراحتی خود را برای او بیان کردم :آآقای مفیدی با لبخند شروع به صحبت کرد و این گفتگو حدود یک ساعت به طول انجامید
آقای مفیدی: امید جان پسرم شغل چیزی نیست که پنهان شده باشد تا تو سعی در پیدا کردن آن کنی! دیگر زمانی فرا رسیده  که شغل را باید خودت ایجاد کنی در های امید را بر روی ذهنت بگشای و بگذار ایده های نو به ذهنت راه پیدا کند.ودر کار و حرفه ی خود از شکست و وجود حسودان بیم نداشته باش که اگر در کار خود موفق باشی دیگران به تو غبطه خواهند خورد وجود حسودان از نشانه های موفقیت توست و شکست را بپذیر تا راه شکست دادن را بیاموزی و آنگاه واژه ی پیروزی در کنار واژه ی شکست است که برای تو معنا میابد به مدرک تحصیلی ات که دیپلم است اکتفا نکن به قوه ی عقلت که با ارزش ترین دارایی توست اکتفا کن که با بکار گیری آن به بالاترین موفقیت ها دست خواهی یافت. مهم نیست که رشته،مدرک یا حرفه ی کاری تو چیست مهم  آن است که در هر کدام از آنها بتوانی بهترین باشی و پس از لحظه ای سکوت آقای مفیدی گفت: هنوز هم که نشسته ای برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهایت باید از لحظه به لحظه ی زندگیت نهایت استفاده را ببری، تا همین الان هم خیلی از زمان را از دست داده ای افرادی که طرز فکرشان مانند یک ساعت پیش توست زیاد هستند و آنها به تو احتیاج دارند،امید جان از جایت بلند شو مدریت زمان را در دستانت بگیر و برای کار آفرینی و آشنا ساختن دیگران با محتوای این واژه تلاش کن ناگهان بی اراده با شتاب از روی نیمکت پارک بلند شدم و در همین هنگام از خواب پریدم و با صدای بلند گفتم باید بروم تا برای کار آفرین شدن تلاش کنم.تا هرچه سریع تر خودم را به عنوان کار آفرین فردا به دیگران بشناسانم پس از این ملاقات اگرچه به صورت یک خواب یا بهترباشد بگویم یک رویا من بسیار تحت تاثیر گفته های معلم سابق خود قرار گرفتم و احساس میکردم افکارم دچار یک تحول بزرگ شده است از آن زمان به بعد با نگاهی متفاوت به زندگی خود نظر انداختم به گونه ای که حتی با گذر زمان به موفقیت های بسیار مهمی دست یافتم.